تبليغاتX
خرابه ی ذهن من

خرابه ی ذهن من

دل کنده ام ز روز و تماشاي آفتاب

از بس که ديدني است شب چشمهاي تو

از کج سليقگي است نشستن کنار جوي

تا مي توان نشست لب چشمهاي تو

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت19:54توسط لولو | |

احساسم  چاي خوش رنگ و رويي ست
که هر گز رنگ آن را نديدي

بس که ناشي بودم و هميشه در ليوان رنگي ريختمش،

به جاي استکان کمر باريک شيشه اي.

و عشقم

چاي گرمي

که بخارش را هر گز نديدي

بس که ناشي بودم و هميشه قندان را گم مي کردم،

و تا پيدا شود يخ کرده بود.

                     وتو آنقدر مغرور که يک بارهم به کمکم نيامدي!...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:54توسط لولو | |

چه بي صدا رفتي.....


و تو انکار کن که هرگز نبوده‌اي
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام ...


با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازي
آونگ شوم
در خاطره‌ي بشر
چون زنگ کليسا


در بلنداي هستي

من به گريه التماس مي‌‌کنم
يا گريه به من؟


و تو انکار کن از آغاز بوده‌اي
مثل خدا
و مرا آفريده‌اي
مثل نگاهت
    يا خنده‌هات ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:53توسط لولو | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                           تنها بودن یه کابوس شومه  عزیزم
                                         

                                                کار دل نباشی تمومه  عزیزم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:51توسط لولو | |

سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب

                                                                                  سهراب سپهری

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:49توسط لولو | |


گوش کن

من براي پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ مي گويم

و وقتي زيباترين لحظه سال تحويل مي شود

شوق چشمانم را گور مي کنم

من روي صفحات خالي دفترم

بدون فاصله تو را مي نويسم

و هر روز شعرهايم را به صندوق دلتنگي ام پست مي کنم

خوب مي دانم

تا وقتي سرم به آسمان است و نگاهم به زمين

از تو

جز يک نگاه کهنه

چيز ديگري ندارم



«  دوباره وقت رفتن

يک چمدون دست همه

نوبت پرواز تو شد ؟

تو هم برو مثل همه ! ! »

            

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:47توسط لولو | |

مي خواهم عمرم را
با دست هاي مهربان تو اندازه بگيرم
برگرد!
باور کن
تقصير من نبود
من فقط مي خواستم
يک دل سير براي تنهايي هايت گريه کنم
نمي دانستم گريه را دوست نداري
حالا هم هروقت بيايي
عزيز لحظه هاي تنهايي مني
اگر بيايي
من دلتنگي هايم را بهانه مي کنم
تو هم دوري کساني که دور نيستند
در راهند
رفته اند براي تاريکي هايت
يک آسمان خورشيد بياورند
يادت باشد
من اينجا
کنار همين روياهاي زودگذر
به انتظارآمدن تو
                                خط هاي سفيد جاده را مي شمارم ..

               

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:41توسط لولو | |

مرگ رنگ

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

                                                                                            سهراب سپهری

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:35توسط لولو | |

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:33توسط لولو | |

باروبنديل بسته ام.كوله پشتي ام سنگيني مي كند.
نمي دانم اينجا پس ازرفتنم چقدردلتنگم خواهدشد.
فقط مي دانم كسي نيست كه انتظاربرگشتنم رابا ثانيه ها قسمت كند.
شايد اين كوچه هاي بي انتها.شايد اين سكوت رعب آور خرابه هانيستي ام را حس كند.
               شايد اين زمين بي صدا.شايد اين پنجره هايي كه هرشب به صدايم.
               به صداي گريه هايم عادت كرده اند  نبودنم را بفهمند.

شايد سياهي شب ها.شايد اين آسمان كه گوشش ازحرف هايم پراست به جاي خالي ام بنگرد.
فقط مي دانم بايد بروم...
اينجا هواكم است.
مي روم وكسي پشت سرم آب نمي ريزد.كسي باقرآن بدرقه ام نمي كند.

                     هيچ كس حتي براي خداحافظي نيامده است.
                        انگارماندن و نماندنم فرق زيادي ندارد.
                      تنهايتان مي گذارم.بمانيد و زندگي كنيد بي من...

                 ديگر صدايتان نمي كنم.ديگرچشم هايتان را نمي آزارم.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:30توسط لولو | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بي روح افتاده ام ...
سر بر زمين   چشمان بسته   مات   بي نور  سرد  پژمرده  بي صدا  غمگين
وتوبراي ديدگان جرم گرفته ام سراب شده اي.

           مثل مرده هاشده ام. نه صدايي   نه حركتي .
                                      حس غريبي مي كنم.دوباره تك و تنها
                                      مي ترسم وقتي ميرسي چيزي ازمن نمانده باشد.
باهرنفس اسمت را بر لب هايم تازه مي كنم.
و من ميان اين برگ هاي خشك وزرد نشسته ام.
اينجا هم حس غريبي مي كنم.

                           اينجا كه همه مثل من تنها هستند ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:26توسط لولو | |

مي نشينم آرام

در اتاقي تاريک

من درون دل خود ياد تو را مي جويم

چشم هايم را من مي بندم

و تو را مي خوانم

چه سکوتي چه شبي

و چه آرام تو در خلوت من بشکستي

قلب من از شيشه

دل تو آيينه زندگي است

و چه زيبا و تماشايي است

قلب من در دل تو ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:19توسط لولو | |

خسته ام
اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.
اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود، هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم
و اگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم.
 اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار نمي کرد
 و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد، معناي جهان را نمي فهميدم ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت2:17توسط لولو | |