|
دل کنده ام ز روز و تماشاي آفتاب از بس که ديدني است شب چشمهاي تو از کج سليقگي است نشستن کنار جوي تا مي توان نشست لب چشمهاي تو
احساسم چاي خوش رنگ و رويي ست بس که ناشي بودم و هميشه در ليوان رنگي ريختمش، به جاي استکان کمر باريک شيشه اي. و عشقم چاي گرمي که بخارش را هر گز نديدي بس که ناشي بودم و هميشه قندان را گم مي کردم، و تا پيدا شود يخ کرده بود. وتو آنقدر مغرور که يک بارهم به کمکم نيامدي!...
چه بي صدا رفتي..... من به گريه التماس ميکنم
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم
سراب آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. در پس پردهيي از گرد و غبار تنش از خستگي افتاده ز كار. هر قدم پيش رود، پاي افق سهراب سپهری
من براي پنهان کردن تو صادقانه به همه دروغ مي گويم و وقتي زيباترين لحظه سال تحويل مي شود شوق چشمانم را گور مي کنم من روي صفحات خالي دفترم بدون فاصله تو را مي نويسم و هر روز شعرهايم را به صندوق دلتنگي ام پست مي کنم خوب مي دانم تا وقتي سرم به آسمان است و نگاهم به زمين از تو جز يک نگاه کهنه چيز ديگري ندارم يک چمدون دست همه نوبت پرواز تو شد ؟ تو هم برو مثل همه ! ! »
مي خواهم عمرم را
مرگ رنگ رنگي كنار شب در اين شكست رنگ مرغ سياه آمده از راههاي دور بندي گسسته است. سهراب سپهری
باروبنديل بسته ام.كوله پشتي ام سنگيني مي كند. شايد سياهي شب ها.شايد اين آسمان كه گوشش ازحرف هايم پراست به جاي خالي ام بنگرد. هيچ كس حتي براي خداحافظي نيامده است. ديگر صدايتان نمي كنم.ديگرچشم هايتان را نمي آزارم.
بي روح افتاده ام ... مثل مرده هاشده ام. نه صدايي نه حركتي . اينجا كه همه مثل من تنها هستند ...
مي نشينم آرام در اتاقي تاريک من درون دل خود ياد تو را مي جويم چشم هايم را من مي بندم و تو را مي خوانم چه سکوتي چه شبي و چه آرام تو در خلوت من بشکستي قلب من از شيشه دل تو آيينه زندگي است و چه زيبا و تماشايي است قلب من در دل تو ...
خسته ام
|
About![]()
بگذار با چشمهاي تو ببينم
Home
|